|
سلام یک سال از آخرین پستی که اینجا نوشتم میگذره.... هر چند فکر نمی کنم از دوستای قدیم دیگه کسی به اینجا سر بزنه..... این پست هم واسه دل خودم نوشتم..... http://black-silence.blogfa.com + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط ناهید |
می نویسم این فصل آخر را آخر داستانی که می دانستم در انتها به اینجا می رسد می نویسم پایان تو را ، پایان خودم را ، پایان ما را...... چه رویاهایی داشتم چه دنیایی می ساختم اگر می خواستی و می خواستم. نخواستی و نخواستن تو یعنی فصل آخر ما...... زجر می کشیدم و تحمل می کردم چون کار دیگری در توانم نبود. فقط تحمل.... یاد آوری گذشته ها آزارم می دهد نمی خواهم که به یاد بیاورم اما همیشه چیزی هست که مرا به گذشته هایم وصل می کند. چه آزار دهنده است هر روز دردی از دردهای گذشته ات تازه شوند انگار زمین و زمان دست به دست هم داده اند تا یاد آور گذشته هایم باشند. حتی خواب ها و کابوس هایم نشانی از همیشه دارند. دیگر توانی برای تحمل ندارم نمی فهمیدم دلیل گریه های نیمه شبم را.. اما حس می کنم که حالا می فهمم حس مشترکی که بین تمام این خواب هاست احساس میکنم آنچه مرا خرد می کند ، آنچه آزارم می دهد این حس لعنتی! که سال هاست در وجودم ریشه کرده و حالا در کابوس هایم هم رهایم نمیکند خدا تو را می بخشد؟ نمی دانم... من که هرگز نمی توانم هیچ گاه مرا از آزار تو رهایی نبوده... من مرده ام. از زندگی در من اثری نیست. نقاب زنده بودن بر چهره دارم اما کالبد مرده و بی روحی بیش نیستم. و مقصر کیست؟؟ حالا می فهمم... چه مسخره بود این داستان به ظاهر شیدایی ما من هیچ وقت برای هیچ چیز به دنبال دلیل نبودم حتی عشق. اما تو از همان اول برای همه چیز حساب و کتاب می کردی برای دوست داشتن دلیل می خواستی ، عشق را اندازه می گرفتی و چه معیارهای غلطی داشتی.... رسم تو ، رسم عاشقی نبود. کار تو معامله بود نه عشق.. و من در این معامله از همان اول به تو باخته بودم چه بی رحمانه تمام زندگی ام را از من گرفتی . تمام احساسات پاکم ، تمام باورهای قشنگم را.... حالا دنیا در نظرم مخوف ترین هاست نفرت است که مرا پر می کند رویاهایم همه کابوس شده اند برزخ معنای تمام دقایق من است. و مرگ... آرزویی دور...... تمام این سیاهی ها را تو به من هدیه دادی در عوض عشقی که به تو ارزانی داشتم. چه خوب پاسخ تمام خوبی های مرا دادی. اگر هم بخواهم ببخشم، نمی توانم... حتی حالا هم که همه چیز تمام شده یاد توی لعنتی دست بردار من نیست. زمانی که حماقت گذشته هایم را می فهمم بیشتر زجر می کشم. بیشتر می میرم وزنده میشوم. خودت بگو سزای رفتار های تو چیست؟ چگونه از تو بگیرم انتقام تمام آن لحظه های سیاه. لحظه هایی که تو رنگ سیاهی پاشیدی. انتقام شیرین است اما من که مثل تو نیستم. من که برای هر چیزی حساب و کتاب نمی کنم. برای هیچ چیز دلیل نمی خواهم حتی بخشش.. می بخشم تو را حتی اگر نتوانم که ببخشم. حالا که از نفرت پرم بگذار از کینه خالی باشم. می بخشمت اما می روم. می روم و برای همیشه گم می شوم. شاید بتوانم خودم را دوباره پیدا کنم شاید بتوانم زندگی را دوباره زیبا ببینم. شاید دوباره من ، من شوم و حتی شاید دوباره عشق را بیابم در وجود دیگری کسی که برای عشق دنبال بهانه نباشد می روم و گم می شوم و آرزو می کنم که دیگر هرگز نبینمت. شاید که تو هم از پس همه ی استدلال ها ، دلیل ها ، باید ها و نباید ها به چیزی که می خواهی برسی در وجود دیگری.... اینجا نقطه پایان من و توست....فصل آخر ما.... تو را به همان خدایی می سپارم که بخشیدن را به من آموخت.... پ.ن: ۱- عمر این وبلاگ هم به پایان رسید. دیگه آپ نمی کنم. ۲- اگه وبلاگ جدید ساختم تو قسمت پیوند های همین وبلاگ می ذارمش. ۳- اگه خوبی یا بدی چیزی از من دیدین حلالم کنین. ۴- منو فراموش نکنین. ۵ - خدانگه دار + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 توسط ناهید |
تو حرف مرا ، درد مرا می فهمی. طعم تلخ تنهایی را چشیده ای. آدم برفی! تمام تنهایی هایت مال من!! فقط چند روز دیگر پیشم بمان......
آدم برفی... تو هم رفتی... من ماندم و تنهایی......
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 توسط ناهید |
تمام زندگی من همین است :
زنده ام برای نفس کشیدن و نفس می کشم برای زنده بودن ........ + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 توسط ناهید |
گاه گاهی می اندیشم به تو... یاد تو از سرم رفتنی نیست! هر چند که این اندیشه مثل همیشه دوست داشتنی نیست........
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 توسط ناهید |
من از هزار سال خستگی از کنج زندون اومدم دلم کویر یه غربـــــــــته به عشق بارون اومدم غرور تیکه تیــکه مو می خوام که مرهم بذارم غصه های یه عمـــــــــرم رو دوش عالم بذارم من پی دست پاکیم غبار قلب پیرمـــو پاک کنه و رها کنه رویاهای اسیرمو می خوام که از یاد ببـــــرم هرچی ازم گرفته شد می خوام فراموش بکنم که هر چی رشتم پنبه شد خنــــــده تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست گاهی دل اونقد تنگ میشه که گریه هم کم میاره یه حرف خیــــــلی ساده هم گاهی چقد غم میاره بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه عشق ساده انگار همـــــش دروغ بود + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 توسط ناهید |
خیلی وقت ها ، سکوت از هر کلامی گویا تر است. بی آنکه بخواهم چیزی بگویم، ناراحت شوم ، یا حتی واکنشی نشان دهم. سکوت می کنم. سکوت من بازگو کننده خیلی از احساساتم نمیگویم که هست ولی باید باشد وقتی که کلامی در خور گفتن نمی یابم....... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط ناهید |
ای کاش همین حالا می مردم...... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 توسط ناهید |
برای من بهتر است که تنها باشم. تنهای تنها. وقتی که حجم بی کسی هایم را هیچ حضوری پر نمی کند. وقتی کسی نیست که بتواند نشان تنهایی را از چهره ام بزداید. پس بهتر است که تنها باشم.چرا خودم را گول بزنم؟ تا کنون آن کس که می خواهم را نیافته ام و شاید هرگز نیابم. اما این دلیل خوبی نیست برای آن که بخواهم عمرم را زندگی ام را با کسانی بگذرانم که دوستشان ندارم. و ترجیح می دهم تنها بمانم . ترجیح می دهم تنها باشم به جای آنکه اطرافم پر از انسان هایی باشد که بودنشان با نبودنشان فرقی نداشته باشد...و حتی نبودنشان بهتر از بودنشان باشد. تنهایی دلیل خوبی نیست و ترجیح می دهم تا آخر عمر تنها بمانم............. + نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 توسط ناهید |
دقیقه ها می میرند ، ثانیه ها قربانی می شوند و هیچ چیز مرا از خواب غفلتم نمی رهاند. مرگ لحظه ها کافی نیست تا بدانم بازنده ی واقعی این بازی کیست؟ مرگ دردناکشان را چه آسان می بینم. و چه آسان چشمم را بر روی تمام این واقعیت ها می بندم......... + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط ناهید |
|
| ||||||